هرگز ندید احساسم نکرد رفت و منو خاکسترم کرد

به چشمانم خیره شد
در عمق نگاهش،قلبم گم شد
تا سلامی گفت،عشق آفرید
شوقی تازه،در من دمید
تبسمی زیبا نثارم کرد
گفت:چشمانت شیدایم کرد
دل سپردم به دستانش
شدم شمعی،سوختم به پایش
هرگز ندید،احساسم نکرد
رفت و منو خاکسترم کرد
آه چه بی ارزش،بودم برایش
سپرد منو به خاطره هایش
Alenoosh
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۳۰ ساعت توسط Alenoosh
|
هر شب در خلوت آسمانها