
دستهای مرا می گیرد در دستانش
نگاه می کند مرا با چشمانش
می خواند مرا به سوی خویش
جای می دهد مرا در آغوش خویش
دیوانه می شوم من با حرفهایش
غرق می شوم در گرمای نفسهایش
چشمهایش می شود آینه ی چشمانم
شانه هایش هستند جای دستانم
می بینم در چشمانش آتش عشق را
می شنوم هر دم دوستت دارم را
می آفریند برایم لحظات عاشقانه
با او می گیرد زندگی معنای دوباره
ناگهان می گشایم چشمانم را
جز تنهایی نمی بینم اینجا کسی را
افسوس تنها خیال تو بود
فاصله سهم من و تو بود
در آسمان خیال تو دوباره پر می گیرم
بی تو
در آغوش تنهایی جای می گیرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Alenoosh

تو کوچه های ذهنم ، پاک نمی شود
جای قدمهایت
به ناکجا می روم
من به دنبال جای پایت
اسم تو حک شده رو سَر در قلب من
پر از هوای توست آسمان خیالم
نباشد جز نامت بر زبانم ذکر دیگر
قلب من شکست از جدایت عشق من
همه ی عالم آگاه شدند
از قصه ی رسوایی من
حسرت چشمانت سوزاند
همه ی هستی من
کاش پَر نمی گشودم ،در آسمان نگاهت
کاش نمی شدم دیوانه ی چشمانت
ساده بودم ،دل را سپردم به دستانت
گناهم این بود ،نگاه کردم به چشمانت
تو مرا محکوم کردی
تو زندان تنهایی، اسیرم کردی
با غم و سکوت زنجیرم کردی
________________________
Alenoosh
