همسفر راه او شدم همنفس و یار او شدم ... به او عشق ورزیدم دیوانه وار اما او عذابم داد ... تنهایی به راهش ادامه داد ... همنفس و یار من دیگر با من نماند ... رفت و منو تو تنهایی گذاشت ... ای آغاز و پایان من ... ای طلوع و غروب من ... چرا یاری ام نکردی تا آخر راه ... چشمهایت را پس گرفتی از این نگاه ... ای محبوب من ... ای عشق اول و آخر من ... روزگارت شیرین و شاد باد ! من گناهی نکردم که مجازاتم می کنی ... رفتی و نیمه منو با خود بردی ... حالا که رفتی به سلامت ... منم دارم میرم ... میرم تا برای همیشه تمام بشم ... مثل شمعی خاموش بشم ...
تو همان عشقی برای منه بی کس و تنها ... تو همان همسفری برای منه مسافر راه ... من تو رو می خوام ... فقط تو رو ... میدونم سهم من از عشقت فقط خاطرهاست ! بی قرار و دلواپسم ... من دیوونه توام ... تویی هم نفسم ! عاشق تو منم ... من ... اینو خوب بدون ... برای خواب من لالایی بخوان ... برای گریه هایم شانه هایت را هدیه کن ... برای منه بی کس تو تنها کسی باش ... بدون تو به آخر میرسم ...دارم برات شعری می نویسم ... می نویسم تا باشه یادگاری ...یادگاری زیبا از عشقمان ... یادگاری که همه دنیا بدونن ... من عاشق تو هستم بدون تو می میرم ...

تو بارونی برای کویر تشنه ی تنم... زیبا و مهربونی مثل رویا ... مثل گلها تازه و پاکی مثل آبی آسمون زلال و صافی ... تو معنای هر واژه ای در دفتر من... از عشق تو جون گرفته این شعر های من ... تو مثل سر پناهی برای من پیاده ... پس سر پناهم باش ای تنها پناه من ...با من بمون همیشه ... من اون دختر تنهام که کسی رو جز تو نداره ...


کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود ثانیه به ثانیه عمرم فقط از تو پر بود... عشق تو مثل بارون پاک بهاری... تو به زیبندگی گل ارغوانی ... تو چون آب زلال و بی ریایی ... با تو نهال بی جان امید در دلم ریشه می دواند به زندگیم رنگ خوشبختی می بخشد ... تو را از میان هزاران رنگ انتخاب نموده ام ... رنگی که نه از جدایی ها بگوید ... نه از غروب آشنایی ... کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود ثانیه به ثانیه عمرم فقط از تو پر بود ...